قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3348
تاريخ الفي ( فارسى )
است و شكستن پيمان بر همه كس شوم است ، خصوصا بر سلاطين ؛ چه ، هرپادشاهى كه بر خلفعهد [ 144 ب ] و پيمان اقدام نمود ، سعى در زوال دولت خود كرد و اين معنى مكرّرا تجربه كرده شده و در هيچجا تخلّف نيافته . » القصّه ، عزّ الدّين مسعود چند روز در حلب توقّف نموده كه مهمات آن را نظم و نسق داد ، بعد از آن حلب به رقّه رفت و در رقّه بود كه برادرش ، ملك عماد كس فرستاده از وى التماس آن كرد كه سنجار كه پهلوى ولايت او واقع است از وى بگيرند و عوض آن حلب را به وى گذارند . و چون فرستادهء ملك عماد اداى اين رسالت نمود ، عزّ الدّين قبول آن معنى نكرده و گفت : « اگر اين معقوليت مىداشت ملك صالح بىمنّت وى عوض سنجار مىكرد . نهايتش اين امر هيچ معقوليت ندارد ؛ چه ، او را با صلاح الدّين همسايه بودن غير از آن معنى ندارد كه ولايت را از دست بدهد . » و ملك عماد در اين باب لجاج به جايى رسانيد كه « اگر حلب به عوض سنجار به من دادى فهو المراد ، و الّا دانسته باش كه من سنجار را به صلاح الدّين مىدهم و خود نيز مىروم و با او مىباشم . » چون اين نغمه به گوش عزّ الدّين مسعود رسيد ، بسيار انديشهناك شده در اين باب با امرا و دولتخواهان خود مشورت نمود . جمعى از امرا خصوصا مجاهد الدّين قايماز كه مدبّر امور عزّ الدّين مسعود و مدار حلّ و عقد مهمات ملكى و مالى او بود ، به عرض رسانيدند كه « حلب را به وى بايد داد كه مبادا فتنه روى نمايد كه تداركپذير نباشد . » پس عزّ الدّين مسعود التماس برادر خود را مبذول داشت و حلب را به وى ارزانى داشت و سنجار را به عوض آن متصرّف گشت . آخر الأمر ، همچنانكه ملك صالح گفته بود به مجرّد آنكه صلاح الدّين شنيد كه حلب را ملك عماد گرفته همانروز از مصر روى به جانب ولايت شام نهاد و پيشخانه بيرون كرد . و حال آنكه در وقتى كه به او رسيده بود كه حلب را ملك صالح به عزّ الدّين داده ، از رهگذر نگاهداشتن ولايت شام بسيار انديشه داشت ؛ چه ، عزّ الدّين باوجود كثرت سپاه در شجاعت بر ابناى روزگار امتياز تمام داشت . و چون بعد از آن شنيد كه حلب را به ملك عماد دادند ، اين را حمل بر اقبال دولت خود نموده متوجّه آن صوب گشت - چنانچه تفاصيل آن عنقريب در وقايع سنوات آينده مذكور خواهد شد ، ان شاء اللّه تعالى . و از جمله وقايع اين سال آنكه صاحب ماردين سپاه جمع آورده بر سر قلعهء بيره كه كنار فرات واقع شده ، آمده آن قلعه را محاصره نمود . صاحب آن قلعه در آنوقت پسر شهاب الدّين ارتقى بود . چون او را طاقت مقاومت صاحب ماردين نبود ، كس پيش صلاح الدّين فرستاده از وى استمداد خواست و خود را در سلك ملازمان او منسلك گردانيد . و صلاح الدّين در مقام امداد شده ، اوّلا او را از تعرّض به ملك پسر شهاب الدّين منع نمود . امّا